تبليغاتX
پسرک طلایی خدایان

پسرک طلایی خدایان

و از چي سر منشه ميگيره اين تاريكي من..
توهم دود...اه..
هستي ام را به چي ميبازم...به لحضه هاي ناب سرخوشي ام....
شوق نفس كشيدنم در لايه هاي پنهون كيهان لابلاي توهم هاي زود گذر گم شده...
اهاي تويي كه اون بيرون توي سرما ايستادي ميتوني كمكم كني؟؟؟
و كودك همچنان لخت كنار تلفن نشسته بود و سر به ديوار تكيه داده بود
و كودك سخت تكيده بود...
خسته ام خسته و تاريك...
كسي شمعي داره؟؟
اينجا بيش از حد تاريكه....
و توهم همچنان بازي ميكند.. و رپ هيچكس شده ناموس گوشهايم..
ناقوس هاي جدايي پينك به صدا در اومده است.....
و كودك گفت..
آن بيرون كسي منتظر من نيست..و بهش خنديدم..
درب را باز كردم و خنده ام قطع شد..به راستي اون بيرون كسي منتظرش نبود....
بدرود دنياي ظالم امروز تو را ترك خواهم كرد
پرواز و پرواز.....
شوق به اوج رسيدن.....


 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388 6:44 PM توسط ارباب تاریکی ها و شیاطین |


بهش زنگ زدم گوشيش خاموش شد همش فکر ميکردم خودش خاموش کرده تو اين مدت داغون شدنو حس ميکردم...
من ميتونم تحمل کنم سختي رو تا وقتي بدونم کنارمه..
واي خداي من
داشتم ديوونه ميشدم
هيچکي نميفهمه چي ميگم..
داغون شده بودم..
واي..
تنهاي تنها..
.............
بعد 1ساعت که گوشيم زنگ خورد انقدر خداروشکر کردم..
دويدم سمت تلفون وقتي شماره رو ديدم اونقدر خوشحال شدم که گفتم حدايا شکرت..
گوشيش شارژش تموم شده بود و همين اتفاق باعث شد تا ديوونه بشم ...
ميبينيد حتي يک ساعت بدون اون هم ديوونم ميکنه..
الان خيلي خوشحالم
نمازز شکر خوندم......
نميدونم چرا ولي دارم اهنگ عقيلي رو گوش ميکنم..
شب شده...........
........................احساس غريبي دارم
مدام فکر ميکنم پامبر و امامان معصومم اينجان..
نميدونم چرا
ولي به خدا دارم حسشون ميکنم..
تو خونه تنهام..
داشتم دغ ميکردم که اومدن نجاتم بدن..
خدا رو شکر........

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1387 6:23 PM توسط ارباب تاریکی ها و شیاطین |


ديشب بدتين اتفاق ممکنه تو زندگيم افتاد..
روياي اسمونيمو از خودم رنجوندم..
الان رفته از پيشم ..دارم ديوونه ميشم..
کاشکي پيشم بود..
فکر ميکردم از اداره بيام خونه اون خونست اما اومدم هرچي صدا زدم گلي جوابي نشنيدم..
دلم ميخواد زار بزنم..
غلط کردم..
هاضرم همه چيمو از دست بدم اما رويامو از ذست ندم..
به خدادارم دغ ميکنم..
اون چيزايي رو ديد که نميباست ميديد..
چيزايي که نميتونم توضيح بدمشون ولي به خدا به اون خيانت نکردم..
ميدونيد زندگي من نکبتباره از وقتي که رويا اومد همهچي درست شد و زندگي اون خراب..
فکر ميکردم من زندگي اونو خوشبخت مبکننم اون اينکارو واسم کرد و من بر عکسش..
به خاطر طرز تفکر تخميم من اونو از دست دادم و به خدا سوگند اگه دوباره پيشم بر نگرده..
به فاطمه يزهرا که زندگيمو تمومميکنم کاري که الان 5 ساله ميخوام بکنم..
اما رويام با اومدنش بهم زندگي بخشيد...
گل ي...تو رو خدا غلط کردم..
پيشم برگرد..
به خدا همه چيو ميذارم کنار تا تورو داشته باشم..
من لجن نيستم..
هرزه و خائنوو
من فقط يه احمق کوچولوام که فکر ميکنم ميتونم ستاره هارو تو دستم قايم کنم ..من يه بچه هستم که زندگي رو کودکانه ميبينيم..
من ارزش داشتن بزرگترين زن دنيا رو ندارم..
کسي که خيل يشبيه مادرمه..
من عاشق مادرمم..
من بچه ننه ام ..
و رويا دقيقا مثل مادرمه..
تنها دختر که تو دنيا ديدمش دلم خواست داشته باشمش..
اولها فکر ميکردم زندگيم خيلي خوبه ولي اين تنها براي من بود..
من از در کنار اون بودن عشق ميکردم ول ياون نه..
اون 4 سال ازم بزرگتره..
قبلا فکر ميکردم من ادم خوبيام اما حالا ميدونم که چيزي بيشتر از يه اشغال نيستم..
تموم زندگيمو صرف فکر هاي احمقونم کردم از خودم بدم مياد..
هر کاري ميکردم نميتونستم خوشحالش کنم.
خدا حفظش کنه هر جا که هستش ..اين فرشته يروي زمين رو..
خدا منو خيلي دوست داشته که اونو بهم داده..
خدايم راشکر.
...

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1387 6:20 PM توسط ارباب تاریکی ها و شیاطین |


اين شعرو ميذارم واسه خائن ترين ادم دنيا...
 چه اشتباهي کردم که اسمتو اوردم
خوبيش اينه که لااقل واست قسم نخوردم
 راستي چه عالمي بود اگه بدها نبودن
جدا ميشيم ما از هم چون خيلي هاحسودن
ديشب تا صبح نشستم زير نگاه مهتاب
تو خيلي خوبي اما فقط تو عالمه خواب
عکس ها و هديه هاتم ميدم به يه واسته
تا به خيرو خوبي تموم بشه اين رابطه
حرف هاي عاشقونه همش مال قديمه
مثل همون حرف ها که ماها بهم زديمه
هر وعده اي که دادي به هر کسي عمل کن
غصه هاشو يه جوري با مهربوني حل کن
نذار که عشقت واسش مشکل و درد سرشه
نذار که از دست تو راهي يه سفر شه

چه وقتهايي طلف شد با تو سر قرار ها
تکليف ها  روشن ميشه هميشه تو بهار ها
گناه تو همين بود نداشتن صداقت
اما گناه من اين بود نکردن خيانت
ديگه خدا نگدار لحظه هاي قيمتي
منو ببخش عزيزم هر کي داره قسمتي
دنيارم اگه بدي دلم ازت صاف نميشه
دلي که بشکنه هو کدر شه شفاف نميشه
نه ديگه دوست دارم محاله باورم بشه
اسم تو محاله ديگه تو دلم جا بشه
حيف اون بتي که از تو براي خودم ساخته بودم
من مقصر نبودم چون تورو نشناخته بودم
اصل مطلب اينه که برو پي کار خودت
لعنت به توهو اون روز تولدت

شايد اشتباهه اما عاشق ها دروغ ميگن ادم هاي مهربون و با وفا دروغ ميگن اونها که ميگن تا هميشه ديوونتن بزار بي پرده بگم که به
شما دروغ ميگن اونا که ميان به اين بهونه ها که اومدن از تو شهر قشنگ قصه ها دروغ ميگن اونا که فدات بشم تکه کلامشون شده به تموم آسمونا  به خدا دروغ ميگن اونا که با قسم و ايه ميخوان بهت بگن تا قيامت نميشن ازت جدا دروغ ميگن

حيفه لحظه هاي خوبي که براي تو گذاشتم
حيف غصه  يکه خوردم چون ازت خبر نداشتم
 حيف اون روزا که کلي ناز چشاتو کشيدم
حيفه شوقي که تو گفتي داره اما من نديدم
حيف حرفهاي قشنگي که براي تو نوشتم
حيف رويام که واسه تو از قشنگيهاش گذشتم
حيف شبها که نشستم باخيالت زير مهتاب
حيف وقتي که تلف شد واسه ديدنه تو توي خواب
حيف باوفايي من حيف عشق و اعتمادم
حيف اون دسته گلي که تو پاييز به تو دادم
حيف فرصت هاي نابم حيف عمرو دقيقم
حيف هرچي به تو گفتم
راست راستي حيف سليقم
حيف اشکهايي که ريختم واسه تو دم سپيده
حيف احساس طلاييم حيف اين عشق و عقيده
حيف شاديم تو روزي که ميگن تولدت بود
حيف عاشقي که گفتي اول کار خودت بود
حيف اون همه قسم ها که به اسم تو نخوردم
حيفه نازي که کشيدم چون که طاقت نيوردم
حيفه اون کسي که دائم عاشقم بود تو رويا
حيف که تو از راه رسيدي اون دادمش به دريا
حيفه چيزي که ندارم حيفه ذوقي که نکردي
حيف گرماي دستم که سپردمش به سردي
حيف قلبم که يه روزي دادمش دستت امانت

حيف اعتماد اون روز حيف واژه ي خيانت
حيف اون شبي که گفتم پيش تو کمه ستاره
حيف اون حرفها که گفتي گفتم اشکالي نداره
حيف چشم هايي که گفتم به تو با لباي خندون
حيف ارزوي ديدار با تو بودن زير بارون
حيف هرچي که سپردم حيف هرچي که نبودي
حيف تکليفم بيا روشنش کن که تو
خائن بودي

ما که رفتي ولي يادت باشه که ديوونه بوديم
واسه تو يه عمر اسير تو اين کنج خونه بوديم
ما که رفتي تو بمون با هر کسي که دوسش داري
با اوني که پنهوني سر روي شونش ميذاري
ما که رفتيم ولي اين رسم وفاداري نبود
قصه ي چشماي تو واسه ما تکراري نبود
ما که رفتيمو حالا تو ميموني و عشق جديد
ميدونم چند روزه ديگه ميشنوم جدا شديد
ما که رفتي ولي مزد دستاي ما اين نبود
دل ما لايق اينکه بندازي زمين نبود
ما که رفتي وليکن قدرتو دونسته بوديم
بيشترم خواسته بوديم ولي نتونسته بوديم

ما که رفتيم تو برو دل بده بدست ديگري
 به قول حافظ ما هم داريم يه ياره سفري
ما که رفتيم تو بشين زير نگاه عاشقش
آرزوم اينه که فقط طلف نشه دقايقش
ما که رفتي تو برو دنبال طالع خودت
ببينم که سالديگه کي مياد تولدت
ما که رفتيم تو بمون با اوني که از راه اومده
اون که با اومدنش خنجر به قلب من زده
ماکه رفتيم دل نديم ديگه به عشق کاغذي
لااقل ميومدي پيشم واسه خدا حافظي
......
گریه نکن مرد
امزيپر اينجاست
تو زندگيت به هيچ کس اعتماد نکن
ميفهمي چي ميگم به هيچکي.....

 

نفرین ابدی بر تو

امیدوارم خیر نبینی

قاتل.................

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1387 1:9 PM توسط ارباب تاریکی ها و شیاطین |


اون ديگه واسم مرده...
زنگ زدم بهش و گفتم اگه بزدل نيستي قطع نکن...
گفتم خيالت راحت شد ..
همينو ميخواستي..
فکر کردي نميفهمم...فکر کردي من احمقم و ميتوني همش بازيم بدي..
دستت رو شده واسم...واسه همينه گفتي زنگ نزنم...گفتم تو يه خائن نامردي..قاتل...
ديگه حق نداري اسم منو بياري...فاطمه ديگه واسم مرده...تو مردي...
تو ديگه هيچي واسم نيستي ..نه دخترم نه هيچيه ديگه...حتي ديگه عضو خانوادم نيستي...
بهت گفته بودم با خانوادم نمبجنگم..تا حالاهم اگه کاري اهات نداشتم چون از خانوادم بودي..
ولي از الان تو مردي..
اون پسره يدهاتي آشغال رو هم بهش بگو هر سوراخي ميتونه پيدا کنه بره که دارمميرم سراغش..
گفته بودم کارم تموم نشده باهاش..
تو مترو که مثل تمساح گريه ميکردي ميگفتي از دلتنگي من ميرفتي رو نيمکت هميشگي تنها ميشستي..من ميخنديدمو بهت گفتم ديگه هيچ کدوم از حرفاتو باور نميکنم..يادته؟؟؟
يادته گفتم 2 روز بگزره همهچي عوض ميشه مثل قبل..
يادته گفتم دوباره منو ميفروشي..
قهر کردي گفتي نامردم..
اماره اون آشغالو دارم..
يه روز که داره ميره سر کار يه موتور اسيد ميپاشه رو صورتش..
يا يه ماشين جلوش ترمز ميزنه با شوکر بيهوشش ميکنه ميندازدتش تو صندوق عقب ميبره جايي بلايي سرش مياره که باباشم نشناستش
وتوي خائن..
از الان ديگه لونت خروسي نداره...
ديگه نه بهم زنگ بزن نه اسممو بيار..
لعنت خدا برتو...
لعنتي   نامرد  آدم فروش...................
.......................................
وقطع کردم....
اون ديگه ارزشش و نداشت..
ديگه بسش بود...
فاطمه ديگه مرده..

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1387 12:37 PM توسط ارباب تاریکی ها و شیاطین |


گفت تا 9 زنگ نزن..
فکر ميکنه من احمقم....
نميدونه تو مومم اين مدت يکي و ميذاشتم تا ببينه چکار ميکنه...
عکس و فيلمهاشو واسم بفرسته...
بهش 8 زنگ زدم...
ديدمدوباره مثل وقتهايي که يه کثافت ميشه حرف ميزد..
بيمقدمه گذاشتم گفتم..
از دانشگاه با کسي اومدي..
منمن کرد..
گفتم با اون عوضي ..
گفت اره..
گفتم واسه همين گفتي نه زنگ بهزن نه اس ام اس بده..
برخلاف هميشه که دروغ ميگفت...گفت آره...
فکر ميکنه من مثل اون احمقم..
لعنتي خائن..نامرد آأم فروش..
اون ادم فروشه
همهچيو به يه چيزي ميفروشه...
يکي و به يکي..
يکيو به من..
منو به يکي..و حالا اونم داره به يکي ديگه ميفروشه..
هروقت هم کم مياورد ميامد پيش من چون ميدونست تنها کسي که هميشه پشتشه با اينکه اينهمه خيانت بهش کرده
منم...ولي ديگه حالم ازش بهم ميخوره....
آدم فروش قاتل...

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1387 12:31 PM توسط ارباب تاریکی ها و شیاطین |


                                                                   

 

 

 

 

 

 

 

                                     نامرد

 

 

                      

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1387 8:8 PM توسط ارباب تاریکی ها و شیاطین |


شکر و سپاس ميگويم خدايي را که هستي و وجوديتم بخشيد..
خدايي که بايد اولين نام و ياد را از او کرد...
خدايي که مرا برگزيد تا کودک برگزيده ي او شوم...خدايي کهنجاتم بخشيد از جهالت خدايي که مرا شراب دانايي نوشاند..خدايي که اندوه بزرگ تموم دنياهارو به من بخشيد..خدايي که مرا به پيکار با شيطان بر انگيخت..خدايي که در برابر او هيچي نيستم و تنها سر فرود مياورم هر لحظه بر خاک پايش..
خدايي که دانايي را به من بخشيد تا تا ابد غصه ي تموم بايدهاو نبايدهارو بخورم(فرق بين انسان غارنشين با سنگ غار و مار و عقابي که همسايه ي اويند در اينست که ..انسان ميفهمد و اين دانايي او ميشود درد بزرگ بشريت..دردي که شريعتي از اآن درد بزرگ دانستن نام ميبرد)خدايي که مرا تا اوج برد و اکنون تنها اورا ميستايم و اوست تموم داشته و نداشته هاي من...
خدايي که مرا بزرگي بخشيد و ايمان که تا ابد بگويم من بنده بناچيز اويم..
خدايي که مرا قدرت پيشگويي و برخي اسرار غيب را بخشيد..
خدايي که تاريکي و تنهايي رو به من بخشيد..
سپاس ميگويم خدايي را که در انتظار ديدنش بال و پر ميزنم...
سپاسم از آن خدايم که ارزوي مرگم را ازش دارم....تا رستگار شوم...
معبودا...
بزرگيت را شکر

ايزدا سپاس بيکرانم تو را باد...

پسرک طلايي ات..

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1387 2:16 PM توسط ارباب تاریکی ها و شیاطین |


سلام کی میدونه پسرک طلایی خدایان چیه؟

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387 12:53 PM توسط ارباب تاریکی ها و شیاطین |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

***اعترافات یک ذهن خطر ناک***
اينجا چيزهايي ميخونيد که هيچ جاي دنيا باهاش روبرو نميشين سري ترين حرف هاي يه پسر طلايي و معروف
من پسرک طلايي خدايانم..کودکي از فراسوي افسانه ها و باستان...کودکي از سوي خدايان بزرگ باستان..کودک برگزيده و طلايي خدايان...مرد ها صعود ميکنند و فرو ميريزند..و من صعود کردم تا المپ تا قاف و اکنون فرو ريختم..سقوط کردم در روياهايم..
ودر باستان يک مرد بي رويايش چيزي نبود ورويا بود که اسکندر کبير رو به آسيا کشوند...ودر رويايش غرق شد و افسانه شد....

اين وب سري ترين وب دنياست......منو همه ميشناسن اما اينجا اعترافات تموم ذهن و زندگيمو ميکنم اما با هويتي که هيچ کس به آن پي نخواهد برد...از خوبي ها و بدي ها..از عشق و از مرگ تدريجيم..از چيزهايي که هيچ کس از آن خبري ندارد..از زندگي يه کودک از دنيا دور عتيق..از جايي که رويا ها و افسانه ها حقيقت رو ميبلعيدن...از صعود تا خدايان و تا سقوط در روياهام......نام اين وب رو بگذاريد.....
.....اعترافات يک ذهن خطرناک.....


صفحه نخست
پست الکترونيک



نوشته هاي پيشين

اردیبهشت 1388

آذر 1387
شهریور 1387

کد آهنگ



پيوندها

***شاهزاده ی تاریکی ها***
قالب هاي نايت اسکين


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin